همیشه برای من قشنگترینی
سلام به روی ماهت
به چشمون سیاهت
مامان دورت بگردم ببخش که نشد بیا برات بنویسم ماشالله مگه وقت میذاری برام عزیز دلم...
الانم که دارم برات می نویسم ساعت 12 شب 19 تیر ماه شما خوابیدی ...
امروز 11 روز از ماه مبارک رمضان گذشت و من به خاطر شما نتونستم روزه بگیرم البته خدای مهربونم اجازه داده وه تا مامانای مهربون به نی نی های نازشون شیر میدن روزه نگیرن... البته دختر گلم مامانی تا سعی دارم سحر بلند میشم و دعا میخونم ولی بعضی شبها از خستگی زیاد خواب می مونم و شما من و برای نماز صبح بیدار میکنی اینم از نعمت های داشتن دختر گلی مثل شماست ...
از اتفاقات این مدت که 8 تیر شما 6 ماهت تموم شد و شما وارد ماه هفتم شدی ماااشالله خانمی شدی برای خودت 23 خرداد برای اولین بار پدر جونی موهای شمارو کوتاه کرد اونم با ماشین از ته , دخترم من زیاد راضی به این کار نبودم ولی بزرگترها راضیم کردن آخه با اینکه ماشالله موهای سرت پر پشت بوذ از عید به این طرف بیشترش ریخت واسه همین بزرگترها گفتن برای اینکه موهات یکدست بشه و قوی باید مدهات و بزنن منم راضی شدم البته شکر خدا دست پدر جون سبک بود زوذی بلند شد انشالله از این به بعد موهای قوی و ناز نازی در بیاد ... 8 تیر هم که به اتفاق عمه فهیمه و عمه فاطمه رفتیم مرکز بهداشت تا واکسن 6 ماهگیت و بزنی برای شب هم کیک خریدیم که بعد افطار برات یه جشن نیم سالگی بگیریم ... دست همگی درد نکنه مارو شرمنده کردن عکس هدایای نیم سالگی شماره آخر مطالب میذارم ... یه چند روزی هم شما مریض شدی و مامانی کلی غصه دار شد و شب تا صبح با تب سنج بالا سرت مینشستم ... الان هم که خودم سرما خوردم ... دیگه از کارای جدید اینه که میشینی , وقت خوابت که میشه برای خودت با من لالایی میخونی و خوابت میبره صبح که از خواب پا میشی یه چند دقیقه ای با دستات صورت مامان و نوازش میکنی و بعد غر غر میکنی که من بیداربشم...
بعدن نوشتم : دخترم شما وارد 8 ماهگی شدی و من این پست و یک ماه پیش نوشتم و الان یعنی 18 مرداد 93 ساعت 2:30 صبح دارم کامل میکنم ..
18 تیر من و شما و عه ها رفتیم آتلیه ، کلی عکس زیبا از شماگرفتیم و خانم عکاس چون از دوستان بود همه ی عکسهای خام شمارو هم به ما داد ...
3 مرداد هم آخرین جمعه ماه مبارک رمضان و روز قدس بود و من و شما و بابایی و پدر جون و مامان جون فاظمه رفتیم برای راهپیمایی روز قدس ، الهی من بمیرم برای بچه های غزه ، وقتی از تلویزیون نشون میده جنایات رِژیم کودک کشه غزه رو من شمارو بغل میکنم و زار میزنم ، شما روز قدس با من و بابایی رفتیم راهپیایی تا بگیم از غزه ی بی دفاع همایت میکنیم ...
الان که در ادامه پست یک ماه پیش مینویسم شما 7 ماه و 10 روزته ...
ماشالله خیلی شیرین شدی ، الان دیگه راحت میشینی وعاشق سی دی های خاله ستاره هستی مخصوصا عاشق بره آوازه خون ...
تو این ماه شما من و بابایی و خیلی خوشحال کردی ...
2 مرداد 93 سر سفره افطار خونه پدر جونی داشتم بهت سیب زمینی میدادم که متوجه تیزی تو دهنت شدم وقتی نگاه کردم دیدم دندون در آوردی از فرط خوشحالی جیغ کشیدم مامان جون فاطمه هی بوست میکرد و صلوات میفرستاد حالا دخملم شده جز کباب خورا
11 مرداد 93 ساعت 1:26 صبح وقتی روتخت مامانی دراز کشیده بودی داشتم پوشک و عوض میکردم به عکس عروسی من و بابایی نگاه کردی و چند بار گفتی ماما بابا وااای من و بابایی از ذوق اشک تو چشامون جمع شده بود خیلی حس قشنگیه از اون شب دیگه مااما و بابارو یاد گرفتی یه چند روزی هم هست که عممم میگی فکر کنم می خوای بگی عمه ، وقتی عمم میگی عمه فهیکه جونم از خوشحالی صدام میکنه که زینب نازنین زهرا گفت عمه...
دخمل طلای ماامان وقتی تو روروک مینشستی همش دنده عقب میرفتی ولی یه چندباریه که میبرمت تو اتاقت جلو قفسه اسباب بازی هات خودت و به جلو میکشونی ،
صبج که از خواب بیدار میشی شروع میکنی به صدا در آوردن از خودت تا من بیدار بشم تا من و میبینی غش میکنی از خنده
اینم یه سری عکس


تو این عکس داشتم بعد نماز روسری نمازم و سرت کردم ،قربون صورت معصوت برم که مثل فرشته هاست

این عکس شب 23 ماه رمضان... اولین شب قدر زندگیت زمانی بود که مامان شمارو 4 ماه باردار بودم ... انشالله خدا تو این شبهای عزیز برات خیر و نیکی رقم زده باشه به حق عمه ی سادات ...

کیک و هدایای 7 ماهگیت از طرف من و بابایی و عمه فهیمه ،کیک هم که مامان پخته دخملی



اینم رویش اولین دندونت

اینم عکس 10 مرداد مامان جون زهرا برات گهواره بسته یا به زبان خودشون هالونه خیلی راحت خوابیدی توش

اینم دو مدل خواااب ناز البته خوابه خرگووشی


اینم عکس امروز یعنی 17 مرداد 93 که رفته بودیم دریا
من فدات میشماا داری غش میکنی از خنده ...
جدیدن علاقه شدیدی به پاهات پیدا کردی ، داری شیر میخوری پاهات و میگیری نشستی پاهات و میگیری تو این عکس هم که ...


این عکس هم که برای روز قدسه ... دخترم هم توراهپیمایی شرکت کرده تا به اسرائیل بگه کوچیکی من و نبین تو با همین دستهای نحیف من نابود خواهی شد...




همیشه برای من قشنگترینی 













