نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره
ازدواج من و باباازدواج من و بابا، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 18 روز سن داره

روزنه های امید

مامانی دورت بگرده ...

سلام فدات بشم ... مامانی امروز برات دو دست لباس سفارش دادم ... انشالله به زودی به دستم برسه ... مامانی جون نمیدونی چقدر نازن یه بلوز شلوار و یه سرهمی سرمه ای ناز نازی ... من که نمیدونم خدا می خواد بهم دختر بده یا پسر واسه همین همه چیز میخرم ... مامانی کی می خوای بیای ؟ نشد خبر اومدنت هدیه ای بشه برای تولد بابایی اما من باز امید دارم 27 فروردین سالگرد ازدواجمونه اامیدوارم تا اون وقت بیای ... خیلی دلم می خوادت ... این چند روزه عید از بس تنها موندم دلم گرفته ... انشالله زودی بیای تا منن هم تنها نباشم
10 فروردين 1392

یازهرا

شهر آبستن غم هاست خدا رحم کند... شهراین بار ،‌چه غوغاست خدا رحم کند... بوی دود است که پیچیده ،‌کجا میسوزد ؟ نکند خانه مولاست خدا رحم کند ... هیزم آورده که آتش بزنند این در را ... پشت در حضرت زهراست خدا رحم کند... همه جمعند و موافق که علی را ببرند... علی هم یکه و تنهاست خدا رحم کند... غزلم سوخت ، دلم سوخت دل آقا سوخت ... روضه ام ابیهاستخدا رحم کند... ...
4 فروردين 1392

پست آخر سال 1391

سلااااااااااااااااااااااااااااااام.... شاید که نه حتما این آخرین پست این سال هست ... نمیدونم از چی بگم ... این سال 91 تو این روز آخری هم زهرش و به ما زد ... امروز صبح خاله مامانم که مثل عزیزم دوستش داشتم از دنیا دست کشید ... بنده خدا بچه نداشت اما برادر زاده و ها و خواهرزاده هاش از 10 تا بچه بیشتر بهش رسیدن... کلا خانواده مادری من کم هستن ... امروز دلم گرفت لحظه ای خودم و جای اون گذاشتم که اگه منم بچه نداشته باشم چقدر غریب هستم ... نمیدونم دیگه از پیه سال 91 بگم ... از لحظه های شیرینش که زود گذر بودن و لحظه های تلخش که هنوز هم دارن عذابم میدن ... امیدوارم سال 92 سال خوبی برامون باشه ... امیدوارم خدا به جای عذاب های امسال یه...
29 اسفند 1391

شاید اگه تو باشی ..........

شاید اگه تو باشی بهار قشنگتر بشه .. شاید اگه تو باشی سفره هفتسین خونه ما اینهمه بی روح نباشه ... امیدوارم خدا زودی تورو بهم بده تا بهار زندگی من هم از راه برسه... امیدوارم سال دیگه سر سفره هفتسین 93 تو کنار من و بابا تو آغوشمون باشی ...
28 اسفند 1391

بافتی هنر دست مامانی با کمک مامان جون زهرا

سلام آرزوی من ... یادته چند ماه پیش چندتا کلاف خریده بودم ... شب قبل رفتن به کربلا تموم شد یه پلیور ناز نازی برای شما ... بنده خدا مامان جون زهرا ( مامان بابایی)‌خیلی کمکم کرد دید ن خسته ام تا 3 صبح بیدار موند و تمومش کرد ... خیلی دوست داشتم ببرم کربلا و به حرم امام های مهربون بزنم که خدارو شکر این طور هم شد ... البته کلاهداره که بلد نیستم کلاهشو ببافم مامان جون زهرا هم قول داده که هروقت اومدی تو دلم تمومش کنه ... مامانی زود بیا بی تو روزها خیلی سخت میگذره... جلو پلیور...   پست پلیور انشالله زودی بیای تا مامان جون کلاهشم ببافه ...
25 اسفند 1391

سوغاتی کربلا برای نی نی نیومده من ...

سلام آرزوی من ... من اومدم با کلی امید دوباره... با این که آرزو داشتم همسفر کربلام باشی اما نبودی.. عیبی نداره حتما صلاحی هست .... خیلی دعا کردم و امیدوارم خدا به آبروی علمدار بی دست کربلا خودش تورو زودی بهم بده ... راستی مامانی خاله سمیه مامان طاهای آسمونی هم نی نی تو دلش داره ... حالا فقط من موندم و خاله زینب ... انشالله ما هم به زودی مامان میشیم ... اشالله بهار خوشبختی ماهم زودی میاد.. مامانی جون از کربلا برات سوغاتی آوردم... کی میای انشالله که تنت کنم عزیز مادر.... ...
21 اسفند 1391