نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره
ازدواج من و باباازدواج من و بابا، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 18 روز سن داره

روزنه های امید

ضربان قلب من سیدی یا ثارالله

ضربان قلب من سیدی یا ثارالله هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله سینه زن سینه بزن کرب و بلا نزدیکه بیا تا پر بزنی عرش خدا نزدیکه چند قدم بریم صحن و سرا نزدیکه سینه زن سینه بزن ببین حرم نزدیکه حرم حضرت ارباب کرم نزدیکه السلام و علیک یا اباعبدالله ... باورم نمیشه انگار واقعا کربلا نزدیکه ... دل شوره دارم ... قلبم مثل پرنده ای که قرار ازاد بشه تند تند میزنه ... نمیدونم به کربلا میرسم یا نه ... اما ضربان قلبم فقط نام حسین و صدا میزنه ... نمیدونم , باورم نمیشه منه گنهکار قرار دور شیش گوشه ارباب عشق بگردم ... باورم نمیشه قرار بین و الحرمین و از نزدیک ببینم ....
10 اسفند 1391

بدون عنوان

سلام فرشته ناز من... این ماه هم شروع شد ... یه انتظار دیگه ... یه ماه دیگه ... این ماه هم همه امیدم به لطف خداست , فقط اونه که میتونه بهم بده ... خیلی دوست دارم این ماه سالم و صالح بیای تو دلم تا با هم مسافر کربلا بشیم ... اما نمی دونم خدا چه چیزی برام رقم زده ,‌ میدونم اون همیشه بهترینهارو برام خواسته حتی حالا که منتظرم ... نمیگم دلم نشکسته ... اما اشکال نداره ... خسته ام از دکتر و دارو ... خسته ام از بعضی حرفهایی که زده نشه بهتره ... خسته ام از نگاه های منتظر علی... اما باز امید دارم ... بیا التماست میکنم این ماه بیا تا نگاهی خوردم نکنه ... تا حرفی شیشه نازک دلمو نشکنه ... تا اشکهام از روی ذوق باشه نه از رو...
2 اسفند 1391

یه ماه دیگه و امیدی تازه

سلام عزیز دلم این ماه هم داره شروع میشه و من همچنان منتظر اومدنت هستم از دیشب خوردن قرص و شروع کردم تا ٥ شب باید ادامه بدم امیدوارم این ماه دیگه خدا تورو صحیح و سالم و صالح بهم بده تا من هم طعم شیرین مادر شدن و دوباره بچشم و از داشتنت لذت ببرم. فرشته ناز من ,‌اگه بیای زندگی من و بابایی خیلی قشنگتر میشه . نبودنت هر دوی مارو آزار میده ... برای اومدنت از خدا خواهش کن ... برای اومدنت دست به دامان رباب بشو قسمش بده به  ٦ ماه... شاید خدا دلش به حال من بسوزه... خیلی خیلی خیلی دوست دارم ... ٢٤ بهمن یعنی ٢ روز پیش خیلی دلم گرفته بود .. آخه پارسال تو همین روز متوجه حضور داداش امیرعباست شده بودم ... ...
26 بهمن 1391

بدون عنوان

چیزی ندارم که بگم... دلم خیلی گرفته ... نمیدونم چرا احساسم بهم میگه نمی خوای بیای ... نمیدونم چرا دستهای خدا اشکهای سرازیرم و پاک نمیکنه ... نمیدونم چرا اشکم با هر تلنگری سرازیر میشه ... دلم به حال خودم می سوزه... همه دارن کم کم مامان میشم اما من به عادت همیشه تقدیرم باید همیشه همیشه ها انتظار بکشم... دلم یه دنیا گریه می خواد ... دلم حضورت و می خواد ... پس این همه دعا کجا میره ؟ نکنه خدا صدام و نشنوه ... نکنه فراموشم کنه... میگن نا امیدی بده ... اما این یه اعتراف صادقانه است من ناامیدم ... اس اینکه تو بیای یا داشته باشمت ... برای اومدنت خیل کارا کردم ... اما انگار وقتش نیست ......
12 بهمن 1391

خرید برای نی نی نیومده

سلام عزیز دلم... خیلی برام ناز میکنی... ایراد نداره من دوست دارم... دیروز رفتم دکتر انگار یه کوچولو مشکل دارم ... دعا کن زودی خوب بشم تا تو بیای... ببین مامانی شما نیومدی اما من هر ماه به عشق شما یه چیز کوچولو هم شده برات می خرم ... امروز رفتم بیرون و برات یه شلوار لی ناز خریدم ... دیروز هم رفتم کلی کاموا ناز خریدم تا برات ببافم... فعلا شروع کردم اما نمیدونم چی می خوام ببافم ..... این ترم  آخری هم تنبل شدم ... دیشب بابایی تا میل و کاموارو دستم دید گفت مگه تو امتحان نداری ؟ مگه پروژه پایانی نداری , بعد این شکلی شد   منم این شکلی شدم  گفتم می خونم بابا بچه زرنگم... واقعا هم...
2 بهمن 1391

سوغاتی

سلام روزنه امید من... خیلی وقته که برات چیزی ننوشتم ... نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشم ، نه ،‌حوصله نوشتن نداشتم ... ببخش که این همه افسرده هستم... اما دارم سعی می کنم شاد باشم... بگذریم... امروز خواستم از سوغاتی بابایی برات بگم... بابایی یه چند روزی رفته بود مسافرت یه شهر خیلی دور... دیروز وقتی اومد کلی سوغاتی آورده بود که بیشترش برای من بود ... یه سوغاتی خوشگل هم آورده بود که کلی نازش دادیم ... اما نمی دونم چرا بابایی همش وسایل دخترونه میگیره ... مثل این سوغاتی ... هر وقت هم بهش میگم چرا وسایل دخترونه میگیری ، خوب یه چیز بخر که هم پسرونه باشه هم دخترونه میگه : من میدونم خدا بعد امیر عباس به ما دختر می...
27 دی 1391

باز هم من و تنهایی

نیومدی ؟ نخواستی که بیای ... حتی برای اومدنت از خدا هم نخواسنی ... خسته ام... از انتظار.... از غم تو نگاه علی... از ذوق کردنش وقتی فقط یک روز عقب افتاد... خسته ام... بازم من موندم و تنهایی... خسته شدم از بس تو خیابون راه رفتم بچه دیدم گفتم اگه امیر عباسم بود الان همین شکلی بود... خسته شدم سر ماه بهم میگن باز نشد.... خسته شدم از انتظار کشیدن برای تو... چرا همیشه من باید صبر کنم... جرا خیلی ها راحت به آرزوهاشون می رسن اما من برای گرفتن حق خودم هم باید صبر کنم... خدایا پس کجایی؟؟؟ کجایی که صدام و نمی شنوی... نه شاید توجه نمی کنی... منم آدمم ... گنهکارم ...بنده بدی هستم .....
20 دی 1391