روزنه های امید

در تمام رنج هایی که می بریم .... صبر اوج احترام به حکمت خداوند است...

 

یارَبَّ الحُسَینِ ، بِحَقِّ الحُسَینِ ، اشفِ صَدرَالحُسَینِ ، بظُهورِالحُجَّة

عاقبت در یک شب از شبهای دور ... کودک من پا به دنیا می نهد

آن زمان بر من خدای مهربان ... نام شورانگیز مادر می نهد



[موضوع : ]
[ شنبه 18 مرداد 1393 ] [ 3:26 ] [ زینب مامان نازنین زهرا ] [ ]
تازه هایی درباره ی نازنین زهرای 10 ماهه

سلام دختر زیبا روی من ...

فرشته ی نازم  حدود 2 ماه از جشن دندونی شما میگذره ... ببخش که نتونستم از این زودتر وبلاگت و به روز کنم الانم  که دارم به روز میکنم شما خواب هستی و من از فرصت دارم استفاده میکنم ... خوب عزیزم بیدار شدی داری به ذستات نگاه میکنی ،‌الانم لب تاپ و دست من دیدی دستت و بلند کردی که بغلت کنم...  خوب یه خورده شیر خوردی و داری با اسباب بازی هات بازی میکنی  منم میخوام تند تند برات پست جشن دندونیت و بذارم ... قبل هه بگم امروز جمعه 2 آبان 93 شما تو 10 ماه هستی و ماشالله روز به روز بزرگتر و شیرین تر شدی و کارای جدید میکنی یه دو روز هم هست سرما خوردی مامان و بابا غصه دار کردی  اما خدارو شکر الان بهتری ... زهرا خانمی مامان 6 تا دندون در آوردی 4 تا بالا 2 تا پایین ... ضداهای بامزه از خودت ذر میاری و خنده های الکی میکنی و وقتی باهات بازی میکنیم بلند بلند میخندی و چهاردست و پا فرار میکنی جدیدن هم پاهای من و میگیری که بلند بشی ... اولین دندونت و 2 مرداد 93 در آوردی کلی من و بابایی از خوشحالی جیغ زدیم خونه پدر جونی بودیم . 11 مرداد 93 هم ساغت 1:26 بامداد گفتی بابا ، وقتی بابا گفتی بابایی پرید بغلت ورد منم اشک تو چشام جمع شد ...21 شهریور 93 هم اولین مسافرت خارج از استان شما بود به سمت سلمانشهر یکی از شهرهای مازندران خیلی خوش گذشت... اولین باری که با هم رفتیم رستوران 6 شهریوز شب قبل جشن دندونیت بود با بابایی رفتیم رستوران حاتم من و بابایی پیتزا خوردیم شما سوپ خوردی ... اولین باری هم که رفتی شهر بازی 21 شهریور تو سلمانشهر بود که هم اسب سوار شدی هم با مامان قطار سوار شدیم .کلی ذوق کردی. دختر گلم کلمات جدیدی که میگی :

بابا

مااااااما ( این و میکشی )

بغوم بغوم ( معانی مختلفی داره یعنی بغلم کن ، غذا می خوام ...)

نعم نعم

دس دس

وقتی اذان میگه با دقت گوش میدی ... مامان نماز میخونم نگام میکنی ... عاشق تبلیغ بالا بالا هستی و با

اهنگش دست یزنی و خودت و تکون میدی

از همه کارای قشنگت عاشق دوتا کارتم یکی خندیدن الکی و یکی سرفه الکی

 



[موضوع : تولد تا یکسالگی]
[ جمعه 2 آبان 1393 ] [ 21:39 ] [ زینب مامان نازنین زهرا ] [ ]
همیشه برای من قشنگترینی

سلام به روی ماهت

به چشمون سیاهت

مامان دورت بگردم  ببخش که نشد بیا برات بنویسم ماشالله مگه وقت میذاری برام عزیز دلم...

الانم که دارم برات می نویسم ساعت 12 شب 19 تیر ماه شما خوابیدی ...

امروز 11 روز از ماه مبارک رمضان گذشت و من به خاطر شما نتونستم روزه بگیرم البته خدای مهربونم  اجازه داده وه تا مامانای مهربون به نی نی های نازشون شیر میدن روزه نگیرن... البته دختر گلم مامانی تا سعی دارم سحر بلند میشم و دعا میخونم ولی بعضی شبها از خستگی زیاد خواب می مونم و شما من و برای نماز صبح بیدار میکنی اینم از نعمت های داشتن دختر گلی مثل شماست ...

از اتفاقات این مدت که 8 تیر شما 6 ماهت  تموم شد و شما وارد ماه هفتم شدی ماااشالله خانمی شدی برای خودت 23 خرداد برای اولین بار پدر جونی موهای شمارو کوتاه کرد اونم با ماشین از ته , دخترم من زیاد راضی به این کار نبودم ولی بزرگترها راضیم کردن آخه با اینکه ماشالله موهای سرت پر پشت بوذ از عید به این طرف بیشترش ریخت واسه همین بزرگترها گفتن برای اینکه موهات یکدست بشه و قوی باید مدهات و بزنن منم راضی شدم البته شکر خدا دست پدر جون سبک بود زوذی بلند شد انشالله از این به بعد موهای قوی و ناز نازی در بیاد ... 8 تیر هم که به اتفاق عمه فهیمه و عمه فاطمه رفتیم مرکز بهداشت تا واکسن 6 ماهگیت و بزنی برای شب هم کیک خریدیم که بعد افطار برات یه جشن نیم سالگی بگیریم ... دست همگی درد نکنه مارو شرمنده کردن عکس هدایای نیم سالگی شماره آخر مطالب میذارم ... یه چند روزی هم شما مریض شدی و مامانی کلی غصه دار شد و شب تا صبح با تب سنج بالا سرت مینشستم ... الان هم که خودم سرما خوردم ... دیگه از کارای جدید اینه که میشینی , وقت خوابت که میشه برای خودت با من لالایی میخونی و خوابت میبره صبح که از خواب پا میشی یه چند دقیقه ای با دستات صورت مامان و نوازش میکنی و بعد غر غر میکنی که من بیداربشم...

بعدن نوشتم : دخترم شما وارد 8 ماهگی شدی و من این پست و یک ماه پیش نوشتم و الان یعنی 18 مرداد 93 ساعت 2:30 صبح دارم کامل میکنم ..

18 تیر من و شما و عه ها رفتیم آتلیه ، کلی عکس زیبا از شماگرفتیم و خانم عکاس چون از دوستان بود همه ی عکسهای خام شمارو هم به ما داد ...

3 مرداد هم آخرین جمعه ماه مبارک رمضان و روز قدس بود و من و شما و بابایی و پدر جون و مامان جون فاظمه رفتیم برای راهپیمایی روز قدس ، الهی من بمیرم برای بچه های غزه ، وقتی از تلویزیون نشون میده جنایات رِژیم کودک کشه غزه رو من شمارو بغل میکنم و زار میزنم ، شما روز قدس با من و بابایی رفتیم راهپیایی تا بگیم از غزه ی بی دفاع همایت میکنیم ...

الان که در ادامه پست یک ماه پیش مینویسم شما 7  ماه و 10 روزته ...

ماشالله خیلی شیرین شدی ، الان دیگه راحت میشینی وعاشق سی دی های خاله ستاره هستی مخصوصا عاشق بره آوازه خون ...

تو این ماه شما من و بابایی و خیلی خوشحال کردی ...

2 مرداد 93 سر سفره افطار خونه پدر جونی داشتم بهت سیب زمینی میدادم که متوجه تیزی تو دهنت شدم وقتی نگاه کردم دیدم دندون در آوردی از فرط خوشحالی جیغ کشیدم مامان جون فاطمه هی بوست میکرد و صلوات میفرستاد حالا دخملم شده جز کباب خورا

11 مرداد 93 ساعت 1:26 صبح وقتی روتخت مامانی دراز کشیده بودی داشتم پوشک و عوض میکردم به عکس عروسی من و بابایی نگاه کردی و چند بار گفتی ماما بابا وااای من و بابایی از ذوق اشک تو چشامون جمع شده بود خیلی حس قشنگیه از اون شب دیگه مااما و بابارو یاد گرفتی یه چند روزی هم هست که عممم میگی فکر کنم می خوای بگی عمه ، وقتی عمم میگی عمه فهیکه جونم از خوشحالی صدام میکنه که زینب نازنین زهرا گفت عمه...

دخمل طلای ماامان وقتی تو روروک مینشستی همش دنده عقب میرفتی ولی یه چندباریه که میبرمت تو اتاقت جلو قفسه اسباب بازی هات خودت و به جلو میکشونی ،‌

صبج که از خواب بیدار میشی شروع میکنی به صدا در آوردن از خودت تا من بیدار بشم تا من و میبینی غش میکنی از خنده

اینم یه سری عکس

 

 

 

 

 

 

 

 

تو این عکس داشتم بعد نماز روسری نمازم و سرت کردم ،‌قربون صورت معصوت برم که مثل فرشته هاست

این عکس شب 23 ماه رمضان... اولین شب قدر زندگیت زمانی بود که مامان شمارو 4 ماه باردار بودم ... انشالله خدا تو این شبهای عزیز برات خیر و نیکی رقم زده باشه به حق عمه ی سادات ...

کیک و هدایای 7 ماهگیت از طرف من و بابایی و عمه فهیمه ،‌کیک هم که مامان پخته دخملی

اینم رویش اولین دندونت

 

اینم عکس 10 مرداد مامان جون زهرا برات گهواره بسته یا به زبان خودشون هالونه خیلی راحت خوابیدی توش

اینم دو مدل خواااب ناز البته خوابه خرگووشی

اینم عکس امروز یعنی 17 مرداد 93 که رفته بودیم دریا

من  فدات میشماا داری غش میکنی از خنده ...

جدیدن علاقه شدیدی به پاهات پیدا کردی ، داری شیر میخوری پاهات و میگیری نشستی پاهات و میگیری تو این عکس هم که ...

این عکس هم که برای روز قدسه ... دخترم هم توراهپیمایی شرکت کرده تا به اسرائیل بگه کوچیکی من و نبین تو با همین دستهای نحیف من نابود خواهی شد...



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 19 تير 1393 ] [ 1:15 ] [ زینب مامان نازنین زهرا ] [ ]
خواب یک فرشته

جانک من سلام ...

گل مامان خیییییییییییییییییییییییلی دوست دارم ...

امروز تو این پست می خوام عکس از خوابیدنت بذارم از بدو تولد تا الان که 5 ماه و 14 روزته ...

من فدای خوابیدنت فرشته ی ناز من ...

 



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 22 خرداد 1393 ] [ 0:43 ] [ زینب مامان نازنین زهرا ] [ ]
پنج تا شش ماهگی

سلام قند عسل مامان ...

الان که دارم برات مینویسم ساعت 1:33 بامداد پنجشنبه 15 خرداد 93 من و شما خونه تنها هستیم ، بابایی رفته بیرون و هنوز نیومده شما تو گهوارت لالا کردی ،‌منم از این فرصت استفاده کردم تا برات بنویسم ...                      دختر طلای مامان ماشالله روز به روز داری بزرگتر میشی و کارات هم شیرینتر میشه ، وابستگیت بهم خیلی زیاد شده و فقط تا 5 دقیقه بیشتر دوری مامان و تحمل نمیکنی و به گریه می افتی ،‌مامانی منم خیلی دوست دارم دلم میگیره اگه نبینمت حتی وقتی شب خوابیدی تند تند میام نگات میکنم تا آروم بگیرم گاهی تو خواب اینتقدری بوست میکنم که بیدار میشی و نگام میکنی و میخندی بعا دوباره خوابت میبره گاهی دستات و میگیرم و تند تند میبوسم تا دلم آروم بگیره ،‌ مدتی به خاطر دندونات کلافه ای و هر چیزی و میبری سمت دهنت و با حرص گاز میگیری و غر میزنی میدونم خیلی درد داری فدات بشم من انشالله دندونات و به سلامتی یکی یکی در میاد و راحت میشی ،‌ وفتی غذا میبینی با اشتیاق شیرجه میزنی سمتش و دهنت و تکون میدی ولی مامانی هنوز برای خوردن غذاهای رنگا رنگ یه خورده کوچولو هستی ، البته با دستور پزشک از 23 اردیبهشت بهت فرنی میدم که شکر خدا دوست داشتی با اینحال باز دوست داری از غذاهای ما بچشی ،‌ برای مثال امشب شام خونه عمه جون فهیمه دعوت بودیم ( اینقدر گریه کردی که نفهمیدم چی خوردم ،‌ عمه برای اولین بار دعوتمون کرده بود و خودش غذا های خوشمزه درست کرده بود ) عمه برامون آب پرتغال گرفته بود و شما بغلم بودی تا اومدم آب پرتغال و بخورم با سر اومدی تو لیوان و دهنت و باز کردی که بخوری ،‌مرده بودیم از خنده منم یه ذره بهت دادم و خوشت اومده بود و دستات و تکون میدادی و ذوق میکردی که بهت بدم الهی دورت بگردم انشالله همیشه خوش خوراک باشی گل بی خار من ، تو این ماه اتفاقات قشنگی افتاد که یکیش جشن عروسی بهترین عمه دنیا یعنی عمه فهیمه بود 5 خرداد که خیلی بهمون خوش گذشت شما هم لباس عروس پوشیده بودی و مثل ماه میدرخشیدی همه تو تالار نازت میدادن و بغلت میکردن به نظر من عمه فهیمه مثل فرشته ها شده بود انشالله خوشبخت بشن ، از اتفاق خوب دیگه این ماه این بود که شما غلت زدی و مامانی و بسی شاد کردی ... از شیرینکاری های دیگت آواز خوندنته وقتی دارم برات لالایی میخونم شما هم با صدای بلند شروع میکنی به سر و صدا کردن و قتی من سکوت میکنم شما هم ساکت میشی ، عاشق آب بازی هستی و خدارو شکر از حموم کردن خوشت میاد تو این دو هفته 3 بار تنهایی بردمت حموم خیلی برام لذت بخش بود ،‌ راستی خداروشکر دیگه وقتی تو کالسکه میذارمت گریه نمیکنی 12 خرداد هم برای اولین با با کالسکه با عمه جون رفتیم گردش شما هم خیلی خوشت اومده بود مامانی یه خورده می خوابیدی و بیدار میشدی و شلوغی و میدید ذوق میکردی و آواز میخوندی به قول عمه فهیمه انگار تو بنز نشسته بودی همچین لم داده بودی 2 تا راننده اختصاصی هم که داشتی تو خیابون هر کی میدیدت نازت میداد شما هم دلبری کردن و بلدیا ،‌ البته دختر من خانوم و نجیبه ،‌ یه اتفاق خوب دیگه این بود که برای اولین بار دونفری رفتیم مسجد برای خوندن نماز مغرب اولش آروم بودی ولی وقتی آماده نماز شدم شما گریه کردی واسه همین مجبور شدم تنهای نماز بخونم البته برای اولین باز عالی بود ... امروز هم با بابایی و عمو روح االله (‌دوست بابایی )‌ رفتیم باغمون ،‌ناز گل باغ خیییییییییییییییییییییییییییییلی زیبا شده بود زمین پر شده بود از سبزه و چمن بوی سبزی و شالیزار اطراف باغ آدم و بیهوش میکرد مخصوصا غروب خیلی قشنگ بود هوا هم عااالی بود و به شما و محمد سام خیلی خوش گذشت به ما هم همینطور ... راستی دخترم 23 اردیبهشت که روز پدر بود با پدر جون و مامان جون فاطمه و خاله معصوم (‌دختر عمه مامان )‌رفتیم کاسپین و شما برای آولین بار دریارو دیدی ...

خاله ها ماشالله یادتون نره...

23 اردیبهشت آماده شدی بریم خونه پدر جونی

23 اردیبهشت اولین باری که فرنی خوردی خونه پدر جون

23 اردیبهشت اولین باری که دریا رفتیم

5 خرداد عروسی عمه فهیمه جون

12 خرداد اولین باری که سوار بنز آخرین مدلت شدی(کالسکه)خندونک

آماده شدی بریم بیرون عمه جون

شب میلاد امام حسین نازنین زهرا و لباسی که عمه جون عیدی براش خریده بود

14 خرداد باغ بابا علی

اینجا داری مثل بلبل چه چه میزنی

اینجا به زحمت شما دوتا جوجو رو خوابوندیم

فدای خنده هات

الهی من فدات بشم که با دقت دارب یرنامه کودک نگاه میکنی

مامانی گشنته مگه

اولین باری که باهم رفتیم مسجد نماز بخونیم

اینجا از حمام اومدی لباس تنت کردم رفت وسایل و جابه جا کنم اومدم دیدم رفتی زیر تخت

دندونات که دارن در میان هر چیزی میبینی گاز میگیری اینجا داری با حرص پستونک و گاز میگیری

اینم از مدل خوابیدنت

صبح که از خواب پا میشی دمرت میکنم و پشتت و ماساژ میدم

اینم دیشب یعنی 14 خرداد شام مهمون خونه عمه فهیمه جون

اینم صبح رفته بودیم خونه عمع جون هنوز خماااری

مامان فدات بشم با اون چشا اینجوری نگام میکنی میمیرم براتا

اولین باری که موهات و با کش بستم گل بودی نازتر شدی

دختر گلم تا یادم نرفته شما 29 اردیبهشت خونه پدر جون کامل برگشتی رو دستت...

دختر گلم هیچ وقت یادت نره که من و بابایی فقط و فقط به عشق تو زندگی میکنیم

دوستت داریم تا آخرین نفس



[موضوع : تولد تا یکسالگی]
[ پنجشنبه 15 خرداد 1393 ] [ 2:00 ] [ زینب مامان نازنین زهرا ] [ ]
نازنین زهرا و دومین مسافرت دوروزه

سلام دختر گلم ...

الان که دارم برات می نویسم ساعت 12:35 دقیقه نیمه شبه 21 اردیبهشت 93 هست و شما تو گهوارت لالا کردی و منم از این زمان استفاده بهینه کردم و اومدم تا خاطرات چند روز گذشته رو برات ثبت کنم ...

نازی زهرای مامان شما 18 اردیبهشت با مامان و بابایی و خانواده بابا (‌ آقا جون ،‌مامان جون زهرا ،‌ عمو مهدی ،‌ آقا سید و عمه فهیمه جون )‌راهی ییلاقات سیاهکل شدیم ،‌یه مکان زیبا و خوش آب و هوا ،‌آقا جون اینا جلوتر حرکت کرده بودن و من و شما و بابایی ساعت 6 غروب از خونه راه افتادیم و تا از شهر خارج بشیم حدودا ساعت 7:30 غروب بود از رشت تا مقصد که روستایی تو دل کوه به نام تاریک دره بود حدود 3 ساعت راه بود ، خدارو شکر که مامانی و اذیت نکردی و تا خود مقصد آروم رو پای مامانی نشستی و گاهی هم لالا کردی ،‌ساعت 9 شب بود که رسیدیم به گردنه اسپیلی جای فوق العاده زیبایی ولی دخملی مه شدید جاده رو گرفته بود طوری که هیچ جیز دیده نمیشد مامانی خیلی ترسیده بود و شمارو محکم بغل کرده بودم و بابایی وقتی دید ترسیدم همش باهام حرف میزد و می خواست من و بخندونه ولی مامانی فقط آیت الکرسی خوندم تا از اون منطقه خارج بشیم ، اینقدری مه شدید بود که خط سفید جاده به زور دیده میشد و جاده هم پر پیچ و خم و دره بود خدارو شکر که از مه خارج شدیم و به سلامت به مقصد رسیدیم ،‌ حدود ساعت 11 شب رسیدیم خونه یکی از اقوام بابایی و شب و اونجا استراحت کردیم شما هم چون جات عوض شده بود یه کوچولو بد خواب شدی تا ساعت 1 شب بیدار بودی و بعد خوابیدی ،‌ چون هوای ییلاق سبکه صبح زود راحت تر خواب پاشدیم و کلی بازی کردی بعد از صبحانه رفتیم خونه عموی بابایی خیلی خوش گذشت کلی ازت استقبال کردن همین که رسیدیم شما لج خواب گرفتی و یه نیم ساعت خوابیدی بعد از خوای سرحال شدی و با عمو مهدی بازی کردی ، با اینکه مامانی به خاطر شما از خونه بیرون نرفتم ولی خیلی بهم خوش گذشت بنده خدا عمه فهیمه هم کمکم کرد و گاهی شمارو بغل میکرد و به خاطر تنهایی من بیرون نرفت جا داره همینجا ازش تشکر کنیم ... من و شما و عمه جون رو تراس نشستیم و کلی گفتیم و خندیدم البته با دخترعموهای بابایی و بعد هم رفتیم تو حیاط و کلی عکس گرفتیم ... و از هوای ییلاق استفاده کردیم و شما هم انگاری آب و هوا شکر خدا بهت ساخته بود کمتر بهونه میگرفتی ،‌ غروب هم به سمت رشت حرکت کردیم که اول رفتیم زیارتگاه که تو یه سربالایی بود زیارت کردیم و بعد برگشتیم (‌ این زیارتگاهی که شما رو طلبید تو یه سربالایی ، پارسال سیزده بدر که رفته بودیم ییلاق دلم خیلی شکسته بود که چرا خدا بهم یه نی نی ناز نمیده وقت برگشت وقتی از جلو اون کوه رد شدیم دخیل بستم به همون امام زاده که یه خانوم هست و 2تا از بچه هاش که وساطت من و پیش خدا بکنه تا خدا شمارو بهمون بده و همون ماه مامانی شمارو باردار شد و پارسال عاشورا نذرم و ادا کردم ،‌ امسال هم مامان جون فاطمه گفت باید زهرا بره زیارت کنه که انشالله آلژیش هم خوب بشه منم خیلی ترسیده بودم چون راهش خیلی سخت بود ولی عمه بغلت کرد و مثل رنجرا رفت کوه و بالا هرچی گفتم نبریدش قبول نکردن و بردنت انگار واقعا طلبیده شده بودی بهم ثابت شد من تا نصفه راه رفتم و سر خوردم و برگشتم پایین دل تو دلم نبود و فقط آیت الکرسی میخوندم که بابایی و عمه آوردنت پایین ( میگن این امامزاده مرد قبول نمیکنه واسه همین هیچ مردی جق رفتن به زیارتشو نداره ) واسه همین بابایی تا نصفه اومد، منم پایین منتظر بودم وقتی عمه آوردت پایین خبالم راحت شد مامان جون صدام زد که منم حتما باید برم ،‌مامانی هم ترسو گفتم نمیخواد از همینجا زیارت میکنم که مامان جون قبول نکرد و با اسرار بابایی دستم و گرفت و رفتم بالا چند بار نزدیک بود لیز بخورم که بابایی خودش و سپر من کرد انگار واقعا طلبیده بود اسمش سید سنم بانو بود البته مادرش تو غار دفن بود که راهش خیلی سخت بود نشد بریم ،‌یه قبر کوچولو که دورش و چوب بسته بودن و اونجا فانوس روشن میکردن ، من و مامان جون با چه مشقتی فانوس و روشن کردیم به نیت سلامتی و خوب شدن سرفه هات همونجا بود که به یاد دوتا از خاله های وبلاگی افتادم زینب مامان چشم به راه و یثنای مهربون و خانوم و قسم دادم به جدش که دامنش و سبز کنه از بچه های سالم و صالح انشالله این اولین بار بود که برای زیارت کردن این همه سختی کشیده بودم واسه همین یه حس خاصی داشتم احساس میکردم هر چی بخوام خدا به واسطه این زیارت بهم میده و دلم روشن که خدا دل دوستام و شاد میکنه )‌ بعد از زیارت هم حرکت کردیم سمت خونه و ساعت 10 شب رسیدیم خونه شما از بس خسته بودی زودی خوابت برد البته قبلش یه نیم ساعتی گریه کردی ولی بعد به هر سختی بود خوابوندمت ...

شنبه 20 اردیبهشت لباسهایی که سفارش داده بودم برات ببافن رسید دست آفاق جون صاحب سایت نی نی بافت درد نکنه یکی از یکی زیباتر انشالله زمستون امسال به شادی تنت کنی گل مادر اطمینان دارم عروسک میشی تو این لباسا ...

امروز هم که 21 اردیبهشت هست با مامان جون فاطمه و پدر جونی رفتیم خیرید ... دست پدر جون و مادر جون درد نکنه که برات لباسای خوشگل خریدن ...

 

عکسهایی ییلاق 19 اردیبهشت 93 (‌تاریک دره )

نازنین زهرا و عمه جون در حال بازی (‌ نازی جون عمه هست و شکلات نیست که می خوای بخوریش )

همین که به زیبایی های طبیعت نگاه کنی بزرگی خدارو لمس میکنی

نازی زهرا و مامانی

دخملی به کجا خیره شدی قربون چشات

اینم عکس لباسهایی که نی نی بافت زحمت بافتنش و برای شما کشیدن

وقتی تصورت میکنم تو این لباسا دلم ضعف میره برات عروسک نازم

اینم از لباسی که پدر جونی برات خریده ، البته خییییییییییییییییییلی قشنگتر از عکسشه ...

الهی فدات بشم که خوابیدنتم مثل فرشته هاست

الهی مامانی فدای خندیدنت ،‌وقتی میخندی انگاری دنیا به روم میخنده

شاید عاشقی همین باشد ...

همین حس ناب با تو بودن ...

شاید عاشقی همین باشد ...

که برای خنداندن تو همه دنیا را خرج کنم

 

وقتی که نازی زهرای مامان کتاب میخونه ...

اول با دقت بهش نگاه میکنه

بعد مزه مزه میکنه ...

نه بابا انگاری خوشمزه هست خندونک

نازی زهرای مامان و عروسک مورد علاقش...

مامانی بازی کن خوردنی نیست که ...

 

وقتی دختری برای مامانش ناز میکنه یا آواز میخونه بوس

تو به من میخندی ...

من به تو دل میدم ...

دختر متفکر مامان

خوب اینم از عکس های پنج ماهگیت ...

 

 

دخترم ...

تورا دوست دارم به اندازه ی همه ی لبخند هایی که نثارم کرده ای ...

تورا دوست دارم به اندازه ی تمام قطره های اشکی که برای داشتنت از چشمانم جاری شد...

تورا دوست دارم به اندازه ی همه ی دوست داشتن های دنیا ...

تو را دوست دارم به اندازه ای که اندازه ای ندارد ...

تو را دوست دارم تا ابد ...

تا جان در بدن دارم دوستت دارم ...

 



[موضوع : تولد تا یکسالگی]
[ دوشنبه 22 ارديبهشت 1393 ] [ 1:45 ] [ زینب مامان نازنین زهرا ] [ ]
ورود به پنج ماهگی

سلام دختر طلای من ...

امروز 10 اردیبهشت 1393 ساعت 3:59 دقیقه  بعد از ظهر روز چهارشنبه شما خوابیدی و من با پاهام دارم گهوارت و تکون میدم البته الان بلند شدی و داری گریه میکنی کم کم داری می خوابی البته بالالایی من و غر غر خودت ، نخیر بیدار شدی انگار قصد نداری لالا کنی ولی مامانی از رو نمیرم ه دارم گهوارت و تکون میدم هم لالایی میخونم هم تایپ میکنم به این میگن یه مامان فعااالبوسمحبتخندونک حالا همم  داری ملافه ای که روت کشیدم و به همراه انگشت شصت دست چپت میکنی تو دهنت خیلی بامزه هست این صحنه بوس حالا هم داری ملافه رو با انگشتت و میخوری غرم میزنی به منم نگاه میکنی میخندی به این میگن یه دختر اکتیو خندونک قربون چشات که من و نگاه میکنی دلم و میبری ...

8 اردیبهشت که میشد دوشنبه صبح زود با بابایی رفتیم خونه پدر جون اینا تا با مامان جون فاطه بریم واکسن چهارماهگی شمارو بزنیم دست مامان جون فاطمه درد نکنه به خاطر شما مرخصی گرفت که مامانی تنها نباشم دست پدر جون هم درد نکنه زحمت بردن مارو کشید ... خدارو شکر واکسن شمارو هم زدیم اولش وقتی سرنگ و زد گریه نکردی فقط غر زدی فدای دختر گلم برم ن البته همین که دارو رو تزریق کرد فکر کنم درد داشت که جبغ زدی ولی قربون خانومیت برم که سریع تموم کردی گریه هات و میدونستی مامانی غصه میخوره تا دیدی اشک تو چشام جمع شده خندید منم بوسه بارونت کردم بعد هم با مامان جون نهار رفتیم خونشون شما بعد یه خورده بیحال شدی که بهت آستامینوفن دادم خوابیدی ولی تو خواب ناله میکردی و با گریه بلند میشدی  شب خدارو شکر تبت قطع شدو بابایی اومد دنبالمون که بیایم خونه تا صبح خوب بودی ولی ساعت 7 صبح بیدار شدی برای شیر بغلت که کردم از دمای بدنت دستم گرم شد بعد اون هرچی خوردی بالا آوردی داروهات و بالا می اوردی شیر بالا می اوردی خیلی ترسیده بودم زنگ زدم به مامان جون فاطمه گفت لباسات و کم کنم و با اب ولرم پاشویت کنم این کارم کردم مگه تبت پایین می اومد استامسنوفن اگه میخوردی می اومد پایین ولی بالا می اوردی خیلی ترسیده بودم مامان جون فاطمه با پدری که اومدن خدارو شکر تبت اومده بود پایین ... مامانی انشالله هیچ وقت مریض نشی خیلی غصه خوردم ...

8 اردیبهشت برای اولین بار اسباب بازیت و گرفتی دستت و مثل  مامانی تکون میدادی خیلی ذوق کردم ازت فیلم گرفتم که بابایی از سر کار اومد ببینه 3 دقلقه دستت بود بازی میکردی وقتی می افتاد رو شکمت بر یداشتی مجدد تکون میدادی که صداش در بیاد و ذوق میکردی ...

9 اردیبهشت هم برای اولین بار به پهلو شدی که غلت بزنی البته خسته شدی و ادامه ندادی ولی تا همینجاش خوبه انشالله امروز بیشتر تلاش میکنی ...

حالا دیگه کم کم میذارمت رو مبل برای چند ثانیه بدون کمک میشینی شکر خدا ولی اصلا دوست نداری رو شکم بذارمت امروز خیلی تلاش کردم بیشتر رو شکم بخوابی و سینه خیز بری که بعد 2 دقیقه زدی زیر گریه ...

یه 2 بار با کارت های تصویری که عمه برات خریده بود اعضای بدن و نشونت دادم که خدارو شکر 3تارو یاد گرفتی میگم زهرا جونم پاهات و ببر بالا میبری بالا میگم چشمات کو با دستات میمالیشون میگم دستت کو دستات و به هم قفل میکنی ماشالله باهوشی قربونت برم من ...

(‌خوب بعد کلی تلاش و با یه دست تایپ کردن و یه دست بغلت کردن خوابیدی عزیزم )‌بوس

دخترم خیلی دوست دارم تو بهترین و قشنگترین هدیه خدایی برای ما...

راستی قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن داشتم برات لالایی می خوندم که بخوابی تو هم داشتی نگام میکردی یهو دل هوای کربلا و زیارت کرد اشک تو چشام جمع شد و شروع کردم به خوندن لالایی کربلا و علی اصغر و گریه کردن که دیدم شما هم بغض کردی و بدون صدا از گوشه چشمت داره اشک میاد و زول زدی به چشمهای خیس من ،منم که این صحنه زیبا رو دیدم اشکم بیشتر سرازیر شد که خدا همچین فرشته ناز و معصومی بهم داده که با خوندن و بردن اسم امام حسین بی صدا اشک میریزه تا آخر لالایی همین شکلی بودیم تا لالایی تموم شد خندید و آروم خوابیدی ...

دخترم دوست دارم همیشه عاشورایی زندگی کنی ...

دوست دارم همسیشه یه سرباز پاک و معصوم برای امام زمانمون باشی ...

مامانی من و بابایی که الکی اسم شما رو نازنین زهرا نذاشتیم که گل بهشتی من ...

دخترم من و بابایی و پیش حضرت زهرا رو سفید کن ...

دوست داریم به اندازه ای که اندازه ای ندارد ...

الهی مامان فدای ژست نشستنت ...

مامانی کجا دوربین که خوردنی نیست گلکم...

من فدای خنده هات من بمیرم برات ؟

گریه چرا مامانی ؟ من برای اشکات میمیرما ؟ مامانی طاقت گریه هات و ندارم قربون چشای سیاهت

انشالله همیشه با این پاهای نازت جاهای خوب و قشنگ قدم بذاری عزیزم

 

ببین چه با دقت برنامه کودک نگاه میکنی  ،‌عاشق برنامه کودک و آهنگی تو اوج گریه تا آهنگ شاد جایی پخش کنن ساکت میشی ...انشالله همیشه شاد باشی قربونت برم

اینجا هم 8 اردیبهشته تازه از مرکز بهداشت اومدیم واکسن زدی بیحالی منم گذاشتم رو تخت بچگی

هام لالا کنی

8 اردیبهشت وقتی برای اولین بار 3 دقیقه اسباب بازیت و تو دستت نگهداشتی و آخر سر داشتی تو دهنت مینداختی

آویز تشک بازیت و دوست داری وفتی آهنگ میزنه بهش خیره میشی دیروز یعنی 9 اردیبهشت تلاش میکردی بگیریش

اینم زمانی که داشتی تلاش میکردی غلت بزنی منم شکار لحظه ها کردم چیک چیک عکس گرفتم

بوسبوس

من و بابایی عاشقتیم



[موضوع : تولد تا یکسالگی]
[ چهارشنبه 10 ارديبهشت 1393 ] [ 16:57 ] [ زینب مامان نازنین زهرا ] [ ]
3 ماهگی تا 4 ماهگی

سلام زهرای ناز مامان ...

حدود یک ماه که برات چیزی ننوشتم ،‌ماشالله اینقدری وقتم با شما میگذره که شب ها همین که می خوابی منم کنارت خوابم میبره وقت نمیکنم به کار و نظافت خونه برسم چه برسه با نوشتن وبلاگ و ثبت خاطرات ... الان که دارم برات مینویسم 7 اردیبهشت 1393 ساعت 13:17 بعد از ظهر و شما تو گهوارت خوابیدی و من هم دارم گهوارت و تکون میدم و هم برات مینویسم ... انشالله فردا 4 ماهت تموم میشه و وارد پنجمین ماه زندگیت میشی ،‌روز به روز عروسکتر و نازتر میشی و کارهای با مزه ای انجام میدی از عید به اینور همش سعی میکنی بلند بشی و بشینی  و با سعی و تلاش تا نیمه بلند میشی و با این کارت همه رو شیفته خودت میکنی حدود یک هفته هست که تا نیمه به پهلو بر میگردی و می خوای غلت بزنی وقتی نمیتونی غرغر میکنی ، شبها هر جا باشیم باید 10 تا 11 خونه باشیم تا شما رو برای خواب آماده کنیم در غیر این صورت صدای جیغت تا 7 آسمون هم میره ... صبح ها خدارو شکر با خنده بلند میشی و با صدای خوردن و ملچ مبوچ دستهات مامانی و از خواب بیدار میکنی تا مامانی نگات میکنم یه خنده ملیج و ناز تحویلم میدی و دل مامانی و آب میکنی (‌تو پرانتز خواستم بگم نازنین زهرای مامان من عاشقتم )‌ ، اولین مسافرتت 29 فروردین بود که من وشما و پدر جون و مامان چون فاطمه با هم رفتیم آستارا البته سفر یکروزه ،‌ دختر خوبی بودی فقط اینکه تا وارد مغازه برای خرید میشدیم گریه میکردی ...

تو این دت وابستگیت به من بیشتر شده و دوست داری همش من کنارت باشم و کمتر بغل کسی میمونی و همش دوست داری بغل مامانی باشی واسه خاطر همین به خیلی کارام نمیرسم ، البته مهم نیست عشق مامان من زندگی میکنم که تو بخندی و شاد باشی ... دختر گلم همه میگن اسمت بهت میاد چون مثل اسمت که نازنین زهراست ،‌ناز داری و برای همه ناز میکنی ،‌عمه جون که هر روز صبح بعد از اینکه از خواب بیدار شد باید بیاد واحد ما و شمارو ببینه شما هم که بلدی چطوری دلبری کنی کلی برای عمه فهیمه ناز میکنی ، یعنی بلایی شدی برای خودت عمه قربون صدقت میره تو هم دلبری میکینی و دستات و میبری سمت چشات یعنی خجالت کشیدی قلب دلم میخواد اون لحظه بوسه بارونت کنم ... دایی محمد هم که هر هفته قبل رفتن به ابهر باید شمارو ببینه و به قول خودش انرِژب بگیره و بعد اومدن هم باید شمارو ببینه و باز به قول خودش خستگی دانشگاه از تنش بره بیرون ،‌پدر جون و مادر جون فاطمه هم که هر روز بارها زنگ میزنن و میگن گوشی و بذار دم گوش نازنین زهرا تا نازش بدیم تو هم کلی صدا از خودت در میاری ،‌راستی دختری عه جون شمارو نازدار صدا میزنه و پدر جون نازگل ماشالله به همه هم واکنش نشون میدی...

اولین باری که با صدای بلند خندید همون 29 فروردین بود داشتیم میرفتیم آستارا تو ماشین طهورا دختر خاله مامان که 9 سالشه باهات بازی میکرد شما بلند بلند میخندیدی و از خنده غش میکردی ...

از کارای دیگت مسابقه جیغ که با عمه فهیمه جونت برگذار میکنی ، عمه جیغ میزنه و بعد شما جیغ میزنی وقتی میبینی صدات به پای صدای عمه نمیرسه لجت میگیره و مجدد شروع میکنی اون لحظه قیافت خیلی ناز میشه ،‌راستی یه اخلاقت به عمه رفته اونم اینه که عاشق خودتینیشخند تو او ج گریه تا عکست و بهت نشون میدم یا فیلمی که ازت گرفتم و میبینی یا جلو آینه میبرمت سریع میخندی و با دقت  به خودت نگاه میکنی ، یه عادت جالت هم به بابات رفته تو بدترین حالت وقتی دوربین و میبینی میخندی و میدونی می خوام ازت عکس بگیرم  وبا دقت به دوربین نگاه میکنی ،‌مثلا همین چند دقیقه پیش داشتم از لحظه خوابیدنت فیلم میگرفتم تا یه خورده چشات و باز کردی دیدی دارم فیلم میگیرم 3 دقیقه تمام با چشمهای خواب آلود به دوربین نگاه کردی و تا دوربین و خاموش کردم خوابیدینیشخندقلب ...

حدود 3 هفته هست که باهات بازی هوش انجام میدم یعنی کتاب مربوط 3 تا 6 ماهگیت و جلوت میذارم و عکسهاش و نشونت میدم که خدارو شکر دقت میکنی ولی اگه طولانی بشه حوصلت سر میره منم زیاد اذیتت نمیکنم عزیزم ...

از کارهای دیگه اینه که عاشق اینی که با رکابی باشی وقتی لباست و در میارم ذوق میکنی و دست و پا میزنی ولی وقتی می خوام لباس تنت کنم خونه رو میذاری روی سرت و من مجبورم با صدای سشوار یا جاروبرقی آرومت کنم ... از گذاشتن کلاه روی سرت هم بیزاری یعنی جیغت میره هوا ، از شانس ما هم امسال بهار اصلا شبیه بهار نبود تو عد که کلی برف اومد الانم که یا هوا سرده یا بارون آفتاب هم بشه باز هم هوا سردو برای بیرون رفتن مجبوریم کلاه سرت بذاریم نیشخند ...

دیروز برای چکاپ بردمت پیش دوست مامان جون فاطمه (‌خانوم دکتر قویدل پارسا )‌خدارو شکر همه چیز نرمال بود جز سرفه هات که به خاطر آلرژی که داری به خاطر همین بهت دارو داد انشالله خوب بشی راستی دختری دکتر گفت انشالله از  هفته دیگه غذای کمکی هم شروع کنم خیلی ذوق دارمقلب

امسال روز مادر  فروردین بود و من اولین سالی بود که مادر شده بودم ...

مامان جون فاطمه به همین مناسبت برام یه کت شلوار خرید که البته زودتر بهم داده بود نیشخند

چون اسم شما زهرا هم بود آقا جون و مامان جون زهرا و مامان جون فاطمه و پدر جون هم عیدی دادن بهت که انشالله میرم و برات یه عروسک ناز میخرم عمه فهیمه هم که مارو شرمنده کرد و  جفت جوراب  ناز برات خرید ... دست همگی درد نکنه ، راستی دختری 7 عید رفته بودیم آتلیه خدارو شکر عکسهارو دیشب گرفتم ...

13 بدر هم که اولین باری بود که میرفتی پیک نیک با خانواده بابایی رفتیم باغ خودمون دست بابایی درد نکنه به خاطر شما تو باغ به آلاچیق درست کرده بود و دوره برش و کامل بسته بود که سردت نشه با خودمون بخاری برقی هم برده بودیم خدارو شکر اذیت نکردی البته من همش تو آلاچیق بودم ولی خوب خوش گذشت بابایی به نام و اسم شما یه درخت گردو هم تو باغ کاشته دستش درد نکنه ...

دختر نازم هیچ وقت یادت نره که بابایی چقدر برای شما زحمت میکشه که شما راحت زندگی کنی ،‌پس همیشه بهش احترام بذار و دوستش داشته باش...

نوبتی هم باشه نوبت عکسهاست...

این عکس 13 یدر 1393 باغ بابا جونی... چون هوا سرد بود و شما هم کلاه نمیذاشتی نشد تو طبیعت عکس بنداریم ...

 الهی من قربون چشمای درشتت برم کا اینطوری خیره شدی بهم 

وقتی دختری فشن میشود(‌خونه مامان جون فاطمه یعد حموم  موهات و سشوار کشیدم این مدلی شد نیشخند)

اینجا محو تماشای آویز بالای گهوارت شدی

الهی من فدای صورت معصومت بشم عزیز مادر ... اینجا رفته بودیم مزون تا مدل لباس عمه جون و بدیم تا برای عروسیش بدوزن انشالله )

اینجا هم که مامانی داره نازت میده وشما هم داری با مامان حرف میزنی لبات و غنچه میکنی و صدای اووووو اووو در میاری

این عکس 4 اردیبهشت دومین عروسی که رفته بودی عروسی خواهر شوهر عمه فهیمه 

تو عروسی همه نازت میدادن ،‌رفته بودیم تو اتاق پرو تا شیرت بدم که یه دختر خانومی اومد گفت میشه دخترتون و بغل کنم تمام مدت تو سالن چشمم به دخترتون بود ، کلی نازت داد ،‌وقت شام هم من شمارو رو مبل خوابونده بودم که چند تا خانوم اومدن و گفتن میشه از دخملی عکس بگیریم (‌فکر کنم می خواستن بذارن تو فیس بوکچشمک،‌منم گفتم باشه ولی پخش نکنید عکس دخملی من و نیشخند)

اینم عکس دیروز تو ماشین داشتیم میرفتیم دکتر

 

اینم عکسهای آتلیه

 

 



[موضوع : تولد تا یکسالگی]
[ يکشنبه 7 ارديبهشت 1393 ] [ 14:40 ] [ زینب مامان نازنین زهرا ] [ ]
عید 93 با نازنین زهرا

سلام دختر گلم ...

نازنین زهرای عزیزم شما عیدی امسال من و بابایی از جانب خدای مهربون هستی گل من ...

نازی زهرای مامان امسال با بودن شما به من و بابایی خیلی خوش گذشت کلا عید یه حال و هوای دیگه داشت هم برای ما هم برای همه ی اعضای خانواده ... امسال سفره ی هفتسین خونه ی ما هم رنگ و بوی بهاری داشت ... اینم از الطاف خداست ... زهرا گلی مامان امسال سال تحویل من و بابایی پیش آقا جون اینا بودیم عمه فاطمه اینا هم بودن خیلی خوش گذشت عزیز دلم ،‌ کلی عیدی گرفتیم نیشخند آجیل خوردیم و خوش گذروندیم ... راستی قبل سال تحویل یه پیرهن ناز تنت کردم که مامان جون فاطمه (‌مامان مامانی )‌برات خریده بود خیلی هنوز چند دقیقه مونده بود به تحویل سال که شما جیغت رفت هوا و مارو مجبور کردی که لباسات و در بیاریم خیلی ناراحت شدم که نشد وقت تحویا سال لباس نو تنت کنم ،‌ خانوم خانومای ما گرمایی تشریف دارن ، وقتی می خوایم بریم بیرون باید قبلش در و پنجره رو باز کنم که خونه خنک بشه بعد لباس تنت کنم غیر این جیغت گوش فلک و کر میکنه ،‌ خوب بگذریم دختری ، بعد سال تحویل که ساعت 20:27 دقیقه 29 اسفند بود ما ساعت 23 شب رفتیم خونه پدر جون (‌بابای مامانی )‌ شما کل مسیر رفت و برگشت خواب بودی عزیز دلم ،‌ فردای عید یعنی 1 فروردین 92 با بابایی رفتیم خونه خاله مهین مامان جون فاطمه و عزیز مامان عید دیدنی بعد اون هم رفتیم لاهیجان خونه مادر بزرگ بابایی که خیلی خوش گذشت همه خاله های بابایی اونجا بودن و تا 1 شب موندیم و شما خانومی کرذی و آروم بودی تو مسیر برگشت هم خوابیدی خدارو شکر خوابت هم تنظیم شده ، 2 فروردین همه خونه خاله لیلا (‌خاله مامانی )‌شام دعوت بودیم که خیلی خوش گذشت ،‌خاله شهرزاد (‌دختر دختر دایی مامان جون فاطمه )‌هم اونجا بود خیییییییییییییییییییییلی دوست داره ،‌اینکه میگم خیلی دوست داره بهم ثابت شده ها ، کلا بچه دوست نداره ولی به گفته خودش یه علاقه خاصی به شما داره کلا همه دوست دارن و نازت و میکشن گاهی بهت حسودیم میشه نیشخند اون روز که کلی بغل خاله شهرزاد و آخشین داداش خاله شهرزاد بودی و بعد هم رو پای بابایی خوابیدی و  بماند که شب بی قراری کردی و فکر کنم نفخ داشتی ، 3 فروردین هم خونه حاج خانوم( دختر دایی مامان فاطمه )‌ انزلی دعوت بودیم اونجا هم عالی بود ...دیشب یعنی 7 فروردین هم خودمون میزبان بودیم .. شما هم خانومی کردی ،‌دست بابایی درد نکنه نذاشت دست به سیاه و سفید بزنم حتی شام رو هم خودش درست کرد  امروز هم کل خونه رو تیز کرد آخه مامانی سرما خورده ،‌دست بابایی درد نکنه ،‌ امروز 8 فروردین 93 شما 3 ماهت تموم شد شکر خدا و رفتی تو 4 ماه ماشالله بزرگتر و شیرینتر شدی ، تو این ایام تعطیلی چون بابایی خیلی خونه بود شما وابستگی شدیدی بهش پیدا کردی و دوست داری همش ببینیش و تو اوج گریه تا بابایی صدات میکنه می خندی ... دیگه با صدای بلند می خندی و اعضای خانواده رو میشناسی مثلا وقتی میگم دایی محمد کو سرت و بر میگردونی طرف دایی ،‌ تو کریر می خوابونمت تا کارتون ببینی  یه عادت بد ولی بامزه ای که پیدا میکنی اینه که همش دستت تو دهنته و داری جفت دستاتو باهم میخوری ... وقتی روی بالش بزرگ میذارمت سعی میکنی بلند بشی خیلی بامزه میشی یه کار دیگه اینه که وقتی میذارمت رو بالش میام میبینم بالش هست و شما نیستیچشمکنیشخند اینقدر ووول خوردی که بالش یه طرف و سرت یه طرف دیگه ... کلا عاشق کاراتم دوست دارم بمیر برات ،‌خیلی دوست دارم زهرا خیلی ،‌خیلی ناز و معصوم می خوابی فرشته ی ناز من ،‌عاشقانه دوست دارم ،‌ خیلی خوشحالم که خدا تور بهم داده همه سختی هارو به جون میخرم برای اون لحظه ای که تو بخندی ...

سفره هفت سین 93 خونه ی ما

همیشه زندگیت به شیرینی سیب باشه و قرآن پشت و پناهت

اولین عید دیدنی  ساعت 11 شب آماده شدیم بریم خونه پدر جونی

صبح  1 فروردین 93

اولین حمام سال 93 ، 2 فروردین

2 فروردین آماده شدیم بریم مهمونی خونه خاله لیلای مامانی

6 فروردین 93

اولین عیدی بابایی و مامانی به نازی زهرا 

عیدی بابایی به مامانی

دقایقی بعد سال تحویل سال 1393

نازی زهرا اگه دستت کمه رو دستای من هم حساب کنی مامانی نیشخند

دووووووووووووووووووووووووووووووست داریم

 



[موضوع : تولد تا یکسالگی]
[ شنبه 9 فروردين 1393 ] [ 1:44 ] [ زینب مامان نازنین زهرا ] [ ]
92 به یادماندنی

سلام دختر گلم ...

الان که دارم برات مینویسم ساعت 7:2 صبح آخرین روز سال 92 یعنی28 اسفند هست و شما بعد 2 ساعت بیداری تازه رو پاهای مامانی لا لا کردی ... نازنین زهرای گلم سال 92 برام خیلی شیرین بود چون خدا تو این سال شما فرشته ناز و به من و بابایی به امانت داد و من هر لحظه شاکر خدا هستم ... پارسال توروزهای آخر سال حال و حوصله هیچ چیزی و نداشتم چون جای خالی شمارو خیلی احساس میکردم ،‌سر سال تحویل به همه وجود شماروصحیح سالم از خدا خواستم و خدای مهربونم مثل همیشه بنده نوازی کرد و من و به آرزوم رسوند و امسال من قشنگترین سال تحویل زندگیم و جشن میگیرم ، پارسال سفره هفتسینم خیلی به رنگ و روح بود ولی شکر خدا امسال کلا یه چیز دیگه هست هم برای من و بابایی و هم برای همه ی خانواده با اومدن شما یه شادی وصف نشدنی تو خونه هامون وجود داره و اینها قشنگی های زندگی و همه و همه مدیون عنایت خدای مهربونم هستم ... با اینکه امسال انشالله سال تحویل خونه آقا جون اینا هستیم ولی من می خوام به نام شما سفره هفتسین پهن کنم ،‌بیشتر لوازم و خریدم بقیه رو هم انشالله عصر من و شما و عمع فهیمه که این چند وقت خییلی بهش زحت دادیم میریم خرید ... راستی دیروز صبح بابایی بهم پول داد که برای دختری اولین عیدی زندگیش و بخرم البته بابایی برای مامانی هم عیدی خرید دستش درد نکنه ،‌ عمه جون هم زحمت کشید مارو برد بازار و برای شما یه جفت گشواره ناز نازی خریدیم برای مامانی هم به سفارش بابایی که دوست داشت به سلیقه خودم باشه طلا خریدیم ... نازنین زهرای گلم میگن دختر نعمته و برکته واقعیت داره با اومدن شما خیلی اتفاقات خوبی افتاد مامان جون فاطمه (‌مامان مامانی )‌ارتقا شغلی گرفت ،‌بابایی ارتقا شغلی گرفت ،‌عمه فهیم جون عروس شدو انشالله کارشم داره جور میشه ،‌و از همه مهمتر ما صاحب خونه شدیم شکر خدا البته هنوز تو خونه ای که آقا جون داده داریم زندگی میکنیم تا با اجاره خونه بتونیم قسط بانک و بدیم خدارو شکر ... اینم از برکات وجود نازنین زهرای نازمه دیگه انشالله قدمت باز برامون بسازه من و بابایی و عمه جون تو سال جدید ارشد قبول بشیم ، و مامانی سر کار بره انشالله ...                  ماشالله روز به روز داری بزرگتر میشی حالا دیگه با صدای بلند میخندی و همه رو میشناسی وقتی دایی محمد یا عمه فهیمه بغلت میکنن خودت و لوس میکنی براشون وقت گریه تا بابایی صدات میزنه و نازت میکنه آروم میشی مگه اینکه خدای نکرده دلت درد بکنه دیگه وقتی پیشت نیستم و دارم به کارای خونه میرسم برای خودت رو تشک بازیت بازی میکنی و کم کم خوابت میبره ،‌خدارو شکر از آب و حمام نمیترسی و مثل جوجه اردکا عاشق آب هستی گاهی وقتی خوابی میبرمت حموم که بیدار بشی و شب بخوابی ولی تکون نمیخوری و تو حموم هم می خوابی یعنی عاشق کاراتم ،‌مثلا اگه میلت نباشه از خواب بیدار بشی بغلت گوشت بمب هم بترکه تکون نمیخوری و خودت و به خواب میزنی عمه که می خواد بیدارت کنه اینقدر ناز میکنی و چشات و محکم میبندی آدم دلش می خواد گازت بگیره ...

هر روز بیشتر از دیروز مارو عاشق خودت میکنی ...

نوبتی هم باشه نویت عکسهای آخرین روزهای سال

 تو این دوتا عکس شما67 روزت هست 

عاشق این مدل ژست موتور سواریتم نیشخند

اینم عکس 68 روزگیته یعنی دیشب 27 اسفند گذاشتم رو کریر تا شبکه پوبا کارتون ببینی دیدم صدایی ازت نمیاد اومدم دیدم لالا کردی

اینجا بیدار شدی و خودت محکم چسبوندی به کریر از ترس که نیوفتینیشخند

 

نازنین زهرا و عروسک های انگریبرد و آتلیه مامانیقلب

اینم عکس دیشب ساعت 1 شما در خوای ناز و من محو تماشای معصومیتت قلب

 اینم که عکس امروز صبح ساعت 5 شما محو تماشای تلویزیون ... از مدل موهات مشخصه که تازه از خواب بیدار شدیزبان



[موضوع : تولد تا یکسالگی]
[ دوشنبه 4 فروردين 1393 ] [ 19:51 ] [ زینب مامان نازنین زهرا ] [ ]
بی مقدمه دوستت دارم ...

سلام نازنین زهرای گلم ... الهی دورت بگردم من , الهی من فدای خنده هات بشم ...

ببخش که مامانی دیر به دیر میام آخه همه وقتم با شما پر شده دخملی من ..

ماشالله بزرگتر شدی ... پنجشنبه 8 اسفند با مامان جون فاطمه رفتیم مرکز بهداشت و واکسن دو ماهگیت و به سلامتی زدی اولش یه کوچولو گریه کردی و بعد زودی آروم شدی , من قربون اون خانومیت بشم ... به مناسبت دوماهگیت مامان جون فاطمه به من پول داد تا برات برم لباس بخرم منم رفتم دو دست لباس خوشگل خریدم , بعد واکسن خیلی بی حال بودی و تب کردی خیلی نگرانت بودم ولی خدارو شکر با خوردن قطره استامینوفن تا شب تبت اومد پایین و کلی با هم بازی کردیم , تو این روزا دیگه وقتی باهات بازی میکنم کاملا میخندی با صدای بلند وقتی میام پیشت کلی غاغا میکنی وقتی هم می خوام برم سرت و کامل ماشالله بر میگردونی , خیلی بهم وابسته شدی گل خوشبوی من بیدار باشی جز بغل من یا بابایی دوست نداری پیش کس دیگه ای باشی , بابایی هم که میمیره برات یعنی نفس هستی براش چند روز پیش بابایی کنارت دراز کشیده بود داشت نگات میکرد اینقدری عاشقانه برات لالایی میخوند و نگات میکرد که اشکم در اومد بابایی همش بوست میکرد و میگفت نازنین زهرای بابا عاشقتما دوست دارما یه وقت بزرگ نشی بری دیگه مارو محل نذاری , من و بابایی خیلی دوست داریم , مامان جونا و پدر جونات و عمه ها ت و دایی و عموت هم دوست دارن خیییییییییییییییییلی زیاد ... عاشقتیم به خدا ... امروز شبکه قرآن داشت صلوات میفرستاد شما با دقت داشتی نگاه میکردی  و گوش میدادی کلی ذوق کردم ... از کارهای دیگه که انجام میدی وقتی دمر میذارمت  و دستهام و کف پاهات میذارم مثل کرم راه میری و میخندی البته زودی خسته میشی و جیغت در میاد , اصلا هم که دوست نداری دمر بذارمت ... با دایی محمدت جور جوری وقتی باهات حرف میزنه بلند بلند میخندی ...

اینجا وقتی پسر میشی , خیلی با مزه شده بودی, داری اعتراض میکنی منم دارم نازت میدم

وقتی محو تماشای آویز بالای تختت شدی

وقتی بعد 6 ساعت بیداری گرم خواب شدی

اینم عکسهای دوماهگیت ...

تو اسن عکس لباس پوشیدیم بریم خونه عزیز من

اینجا وقتی واکسن زده بودی بی حال بودی الهی دورت بگردم مامان , تب داشتی

اینم لباسی که مامان جون فاطمه برات خرید به مناسبت 2 ماهگیت ... عروسک میشی ماشالله

ماشالله یادتون نره دوست های گلم



[موضوع : تولد تا یکسالگی]
[ يکشنبه 11 اسفند 1392 ] [ 19:27 ] [ زینب مامان نازنین زهرا ] [ ]
دوستت دارم گل همیشه بهارم

سلام گل همیشه بهارم زهرای نازم ...

ابان که دارم برات مینویسم شما 52 روزت هست و رو پاهام هستی و دارم تکونت میدم ...

دختر گلم تو این 52 روز همه زندگیم شدی , گاهی دلم می خواد محکم بغلت کنم و بوسه بارونت کنم اخه از عسل هم برام شیرین تری به خدا ... ببخش که دیر به دیر میام تا برای شما مطلب بذارم آخه همه وقت در اختیار شما هستم گل مادر , تا زمانی که بیداری باید کنارت باشم و باهات حرف بزنم یا بازی کنم زمانی هم که خوابی خودم یا بیهوش میشم یا به کارای عقب افتاده برسم ...

الهی مامان دورت بگرده وقتی با صدا میخندی دلم میخواد بخورمت ... خیلی ناز میشی صبح ها که از خواب بیدار میشی از خودت صدا در میاری و میخندی و با دستهات به صورتم میزنی تا بیدارشم بغلت کنم تا چشام و باز میکنم بلندتر داد میزنی و ذوق میکنی ...

چلت شده بود که برای اولین بار رفتیم خونمون تا وارد شدم با دقت به دور و برت نگاه میکردی بغلت کردو بودم ماشالله 180 درجه سرت و میچرخوندی همه جارو با دقت دید میزدی , وقتی بغلت می کنم پاهات و محکم میکوبونی به شکمم و میخندی البته یه خورده غرغرو هم هستی اگه بیدار بشی پیشت نباشم غر میزنی یا وقتی داری شیر میخوری حواسم بهت نباشه نگاهت نکنم لج میکنی , الهی دورت بگردم که هر روز شیرینتر میی برامون ...

پدر جون یک هفته هست رفتن مکه حدود یک ماه دیگه میان , هر وقت زنگ میزنن یا اس ام اس میدن اول از دخملی میپرسن بعد احوال مارو میگیرن ...

راستی دخملی چون شما هنوز کچولو هستی شبا نمیذاشتم رو تختت تازه عادت داری شبا رو پاهان باید تکونت بدم تا بخوابی واسه همین آقا جون ( بابای بابایی ) زحمت کشید برات گهواره خرید دستشون درد نکنه خیلی راحت شدم اوایل میذاشتمت رو گهواره تکونت میدادم می خوابیدی ولی جدیدا لج میاری و دوست داری رو پاهام باشی , حتی رو تشک بازیت هم بیشتر از 10 دقیقه دووم نمیاری و گریه میکنی نه به اون ذوق اولش و نه به داد و بی داد آخرش توکریر که دیگه اصلا 5 دقیقه اونم به زحمت ...

الانم که دارم مینویسم به زحمت لالایی خوابیدی و من همچنان دارم تکونت میدم , مثل فرشته ها می خوابی , خییییییییییییییییییییییییییییییلی دوست داریم , بابایی که نفسش برات میره همین که میاد حتی اگه خسته هم باشه اول باید بغلت کنه یه خورده باهات بازی کنه بعد غذا بخوره ...

 

خییییییییییییییییییییلی دوست داریم یه دنیا فرشته ی زمینی من ...

عاشق اینجوری خوابیدنت هستم

اگه بیدار باشی نمیتونم دمر بذارمت گریه میکنی ولی وقتی خوابی منم از فرصت استفاده میکنم

هر کاری کردم نتونستم بهت پستونک بدم اصلا قبول نمیکنی اینم یه باز به زور 2 دقیقه تو دهنت نگهداشتی, من و باش چقدر پستونک خریده بودم برات

اینجا 41 روزته گل مادر با صدای پروانه بالای سرت میخندی,من فدای خنده هات , انشالله همیشه لبت خندون و دلت شاد باشه

اینجا هم 47 روزته آماده شدی تا مهمون بیاد خونه مامان جون اینا , این تل ناز و عمه جون فهیمه برای شما بافته مامانی ببین چه نازه , دستش درد نکنه

این دوتا عکس هم 49 روزته عزیزم خونه خودمون , تو عکس اولی خونه رو گرم گرم کردم و گذاشتم با بادی باشی یه خورده اینقدری ذوق کرده بودی که لباسات و در اوردم و همش میخندید معلومه مثل مامان گرمایی هستی ...

عاااشق این مدل ژستت هستم ...



[موضوع : تولد تا یکسالگی]
[ پنجشنبه 1 اسفند 1392 ] [ 1:14 ] [ زینب مامان نازنین زهرا ] [ ]
دختر زمستانی من

نازنین زهرای گلم ...

هستی مامان ...

عمر مامان ..

با اینکه شما تو زمستون به دنیا اومدی ولی با گرمای وجودت زندگی ما و فضای خونه رو گرم گرم کردی ...

خیلی دوست داریم , همه وجود ما شدی عزیز دلم ...

هر روز با نگاه کردن بهت بیشتر شاکر خدا میشم ... نمیدونم با چه زبونی میتونم شکرش بگم ...

این روزا با همه خستگیهاش وقتی به روم میخندی انگار همه دنیا با همه سختی هاش به روم میخنده ...

وقتی از روی گشنگیت اشک تو چشات جمع میشه و وقت خوردن شیر خودت و محکم بهم میچسبونی بوسه بارونت میکنم و تو بهم خیره میشی و تند تند شیر می خوری اون لحظه محکم بغلت میکنم و بوت میکنم ... بوی تنت من و دیوونه میکنه ... خیلی دوست دارم اینقدری دوست دارم که با گریه هات اشکم در میاد حتی وقتی زیاد شیر میخوری و سک سکه میکنی دوست دارم بمیرم ...

زهرای نازم این روزا خیلی بهم وابسته شدی ... دوست داری وقتی بیداری همش کنارت باشم و باهات بازی کنم , وقتی گریه میکنه تا بغلت میکنم آروم میشی و بهم خیره میشی تا بوست میکنم آروم میشی و آروم آروم چشات و میبندی , منم برات میمیرم ...

دخترم خییییییییییییییییییییییییییلی دوست دارم ...

راستی دخملی 11 بهمن که شما یک ماه و 3 روز داشتی بعد مدتها برف مهمون شهر ما هم شد , و شما اولین برف زندگی و تجربه کردی , انشالله وقتی بزرگتر شدی با هم میریم برف بازی , ... نشد با شما بریم بیرون آخه هوا خیلی سرده ولی برای یادگاری از حیاط برفی خونه پدری اینا عکس گرفتم  .

اینم از نازنین زهرای زموستونی من , انگاری لباسی که بافتم برات بزرگ بود نیشخند

اینم عکس 34 روزگیته وقتی پدری داره برات شعر میخونه و شما به عادت همیشگیت وقت شعر خوندن پدری این شکلی میشی و دهنت و باز و بسته میکنی

متن شعر پدری هم اینه

نازنین زهرای من

ای گل خوشبوی من

ای گل بی خار من

نازنین زهرای من

ای گل بابای من

ای گل زیبای من

نازنین زهرای من

 

 



[موضوع : تولد تا یکسالگی]
[ دوشنبه 14 بهمن 1392 ] [ 19:43 ] [ زینب مامان نازنین زهرا ] [ ]
یک ماهگی نازنین زهرا

سلام دختر گلم الان که دارم برات مینویسم شما یک ماه و 5 روزته ماشالله کم کم داری بزرگ میشی عزیز دلم... ببخش که جلوتر نتونستم بیام و برات بنویسم آخه اینترنت خونه پدر جون اینا قطع بود و تازه وصل شده  8 بهمن 1392 شما 1 ماهت کامل شد و من و بابایی یه جشن کوچولو برای یک ماهگی شما گرفتیم , صبح 8 من و شما و پدر جون رفتیم مرکز بهداشت برای تشکیل پرونده , خانوم پرستار وزن شما و گرفت ماشالله شده بودی 4200 کلی ذوق کردم و هزااااار ماشالله عزیزم , خانوم پرستار ازم پرسید چند کیلو بودی روز تولدت گفتم 2500 تعجب کرد مجدد وزنت و گرفت و گفت ماشالله مگه شیر خشک میدی گفتم نه نیشخند البته بهم گفت مواد غذایی شیرین نخورم مثل شکلات و ... که من اصلا نخوردم نیشخند بعد مرکز بهداشت با پدر جون رفتیم برای شما کیک خریدیم برای شب دست پدر جون درد نکنه خیلی زحمت شمارو میکشه صبحها که مامان جون میری مدرسه و من خسته ام پدر جون شمارو رو پاهاش میذاره تا من بخوابم خیلی زحمت شمارو میکشه , شما هم خیلی دوستش داری تا برات شعر میخونه آروم میشی و بهش خیره میشی اگه تو اوج گریه باشی هم تا پدر جون بغلت کنه و برات شعر بخونه آروم میگیری قلب , بعد شیرنی فروشی رفتم و برات یه شلوار خوشگل خریدم البته بابایی هم رفته بود برات دوتا یکسره ناز خریده بود ... شب قرار بود عمه فهیم خانوم و مامان جون اینا هم بیان خونه پدرجون اینا بیان ولی برای آقا جون کاری پیش اومد که نتونستن بیان و من خیلی ناراحت شدم چون دوست داشتم باهم باشیم ... کلی زحمت کشیدم بیدار نگهت داشتم تا بابایی بیاد که هم عکس بگیریم هم کیک بخوریم تا بابایی اومد شام خوردیم شما خوابیدی و نشد از بیداریت عکس بگیرم البته من زرنگی کردم و زودتر ازت چندتا عکس گرفتم ...

حالا عکس های یک ماهگی دختر گلم

الهی مامان فدای اون ژستت بشه عزیز دلم ...

ماشالله وقت عکس گرفتن اینقدر تکون میخوری که عکسات اکثرا این مدلی میشن نیشخند

اینم وقت کیک خوردن که شما خواب بودی عزیز دلم , من فدای خوابت فرشته ی نازم

این شلوار ناز نازی هدیه من به دختر گلم البته انشالله برای عید اندازت میشهقلب

این دو تا یک سره ناز هم هدیه بابایی به شما گل دخترم البته اونا هم عید اندازت میشن

مبارکت باشه دختر گلم انشالله تولد یک سالگیت تا 120 سالگیت عزیز دلمماچ

 



[موضوع : تولد تا یکسالگی]
[ دوشنبه 14 بهمن 1392 ] [ 19:23 ] [ زینب مامان نازنین زهرا ] [ ]
روزمرگی های من و دختری

سلام دختر گلم ...

الان که دارم برات می نویسم شما کنارم مثل فرشته ها خوابیدی و منم بعد مدتها از این فرصت استفاده کردم اومدم تا برات بنویسم , از لحظه های ناب داشتنت و بودنت , از اینکه همه دقیقه ها و ثانیه های زندگیم و وجودت پر کرده , اینقدری وقتم و پر کردی که حتی نمیتونم به خودم برسم با اینکه سخته ولی برام شیرینه , وقتی با چشمهای نازت بهم خیره میشی و نگاهت گره میخوره به نگاهم همه ی خستگی هام رفع میشه اون لحظه دوست دارم بغلت کنم و بوسه بارونت کنم ... روزهاست که ذکر ثانیه های زندگیم شده الهی شکرت ... شکر از اینکه دختری بهم دادی که حالا شده زهرای ناز و زندگی من و همسرم , الهی شکر از اینکه منم مادر شدم , الهی شکرت از اینکه فرزند سالم و صالح بهم دادی ... زهرای نازم تو بهترین امانت , هدیه از طرف خدا برای من و بابایی هستی ... خیلی دوست داریم , اینقدری دوست دارم که نفسم به نفست بند شده گریه کنی اشکم در میاد و اگه مادر جون و پدر جون آرومم نکنن ساعت ها اشک میریزم ... مادر شدن خیلی شیرینه با همه سختیهاش ولی شیرینه انشالله همه دوستهای منتظرم به زودی مادر بشن.

نازنین زهرای نازم امروز شما 24 روزت شده مااااشالله بزرگتر شدی , آخه وقتی به دنیا اومده بودی خیلی کوچولو بودی و من خیلی نگرانت بودم , اما الان ماااااشالله داری روز به روز بزرگتر میشی الهی دورت بگردم , روزا بیشتر وقت خوابی البته خوابت خرگوشیه هر 1 ساعا 1:30 بلند میشی و شیر میخوری و باز می خوابی ولی شبااااا .... اکثرا از ساعت 11 شب تا 10 صبح بیداری یا شیر میخوری یا اگه بخوابم غر میزنی باید بیدار بمونم و نازت بدم و باهات حرف بزنم خیلی سخته ولی شیرینه صبح ها تا ساعت 8 خوبم ولی بعد اون دیگه فشارم می افته و کم میارم که پدر جون زحمت میکشه شمارو رو پاهاش تکون میده بغلت میکنه و من یه 2 ساعتی می خوابم ... پدر جون و مادر جون تو این چند روز خیلی زحمت من و شمارو کشیدین , دستشون درد نکنه ... یه چند روزی هست زیاد زور میزنی و من خیلی نگرانتم با اینکه غذاهای نفاخ نمی خورم ولی نمیدونم چرا زور میزنی البته خدارو شکر خوی دستشویی میکنی ولی زووور میزنی اینقدری به خودت فشار میاری که مثل لبو قرمز میشی و این من و اذیت میکنه طاقت درد کشیدنت و ندارم , مخصوصا شبها بیشنر میشه , منم کاری از دستم بر نمیاد جز اینکه گاهی یواشکی اشک بریزم تا کسی نبینه ... 

جمعه پیش برای اولین بار با هم رفتیم خونه اقا جون اینا ( بابای بابایی ) از صبح که رفتیم تا شب شما یه ضرب خوابیدی هر کاری کردیم بیدار بشی نشد که نشد , بابایی بغلت میکرد باهات حرف میزد من صورتت و آب میزدم ولی بیدار نشدی که نشدی , بنده خداها دوست داشتن ببیندت ولی شما ناز کردی , چقدر عمه فهیم جونت تلاش کرد که بیدار بشی هی نازت میداد ولی شما ... عمو مهدی به خاطر شما زودی برگشت خونه آخه با دوستهاش رفته بودن جاده 2000 برات یه خرس خوشگل گرفته بود , ولی شما بیدار نشدی عمه خانوم مهربون هم مثل همیشه مارو شرمنده کردن و برای شما یه ست تل و سنجاق سر خریدن خیلی نازه انشالله عکسشو میذارم , تا خود شب خواب بودی حتی تو مسیر برگشت خونه پدر جون اینا هم بیدار نشدی , ولی همین که رسیدیم خونه تا مامانم بغلت کرد بیدار شدی و با چشمهای نازت همه جارو برانداز میکردی , اون شب تا 12 ظهر فردایی بیدار بودی و من واقعا حالم دیگه بد شده بود نمیذاشتی بخوابم منم خسته بودم ...

راستی عمو مهدی برای شما یه سرویس کامل لباس خریده با یه جوراب و یه بلوز شلوار ناز که انشالله عکسش و میذارم برات ... البته این هدیه به دنیا اومدنت نبود قبل اون هدیه نقدی داده بود , این لباسارو خودش رفته بود خریده بود , این عمو مهدی شما هم مثل بابایی اخلاقش منحصر به فرده وقتی دیدیم عمه فهیم این لباسارو اورده و گفت مهدی خریده از تعجب شاخ در آوردم البته عمو مهدی مهربونه ها منم خیلی دوسش دارم مثل دایی محمد ولی کلا از این اخلاقا نداشت این یعنی خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی دوست داره ... انشالله سر فرصت عکس لباسهارو هم میذارم ... نوبتی هم باشه نوبت دایی محمد جونته که دیوانه وار عاشقته , میره بیرون زود برمیگرده و میگه طاقت دوری نازنین زهرارو ندارم یه 5 روزی رفته بود ابهر که امتحاناتشو بده وقتی برگشت اینقدری بغلت کرد و میبوسیدت البته سرت و بوت میکرد میگفت ابجی دلم داشت میترکید , دیشب بهم میگه چله نازی زهرام تموم شد نمیذارم بریا بیاین همینجا با ما زندگی کنید ...

این روزها نه فقط من و بابا بلکه همه عاشقت شدن , عمه فهیمه هم که هرروز از من می خواد با نرم افزار line براش عکس و فیلمهات و بفرستم ...

دختری گلم دیگه کم کم داری بیدار میشی برای شیر خوردن ...

اینم از روزمرگی های ما ..

خییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی دوست دارم عزیز دلم ...

....

دختر گلم این عکس با لباسی که عمو مهدی برات خریده

 



[موضوع : تولد تا یکسالگی]
[ چهارشنبه 2 بهمن 1392 ] [ 14:18 ] [ زینب مامان نازنین زهرا ] [ ]
اولین هایی از جنس پدرانه

سلام دختر قشنگم ...

الهی دورت بگردم عزیز دل مادر ...

الان که دارم برات مینویسم ساعت 12:20 نیمه شب سه شنبه24 دی ماه هست و شما عزیز دلم لالا کردی ...

من فدای چشای معصومت که هر وقت نگام میکنی دوست دارم صورتت و بوسه بارون کنم ...

مامانی شما 5 روزت بود که بابایی رفت برای اولین بار برات خرید کرد ... من که کلی ذوق کردم وقتی دیدم با دست پر اومد خونه و برای دختری کلی لباس خوشگل و مارک خریده بود ... این برای اولین بار بود که بابایی میرفت و خودش برات وسایل میخرید ... تا حالا هر چی لوازم داری یعنی سیسمونی و مامان جون فاطمه و پدری برات خریدن و بعضی از لباسات هم هدیه هایی که عمه مهربونت هر ماه برات میخرید به هر بهانه ای , وقتی دیدم بابایی رفته بازار گشته و برات 3 دست لباس خریده کلی ذوق کردم ... یعنی ببین چقدر دوست داره ... آخه بابایی شما یه خورده اخلاقش منحصر به فرده نیشخند کلا ابراز احساساتش ضعیفهنگران ولی واقعا کولاک کرد برات ... البته به خاطر تولد شما برای مامانی هم یه زنجیر پلاک خرید که دستش درد نکنه هم قشنگه هم سنگین ... خوب دخترم اسم این پست و گذاشتم اولین هایی از جنس پدرانه حالا می خوام عکس این اولین هارو برات به یادگار بذارم تا وقتی بزرگ شدی قدر بابایی و بدونی و همیشه قدردانه زحماتش باشی ...

 

ببخش نشد از این یکی جلوتر عکس بگیرم واسه همین عکس لباس و تو تنت میذارم

مبارکت باشه عزیز دلم , انشالله به شادی تنت کنی گل مادر

 

و حالا عکس دخملی ...

این عکس و صبح ازت گرفتم کلی زحمت کشیدم تا بیدار بشی , آخه همه عکسهات وقت خوابه ... ماشالله صبح و ظهر می خوابی ولی شب تا صبح بیداری منم اون وقت خسته ام نمیتونم ازت عکس بگیرم...


خییییییییییییییییییییییلی دوست دارم بهانه زندگی من

 



[موضوع : تولد تا یکسالگی]
[ چهارشنبه 25 دی 1392 ] [ 0:34 ] [ زینب مامان نازنین زهرا ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد